حق و تکلیف
در دوره ای زندگی می کنیم که رواج غربگرایی و گرایش تقلید گون منور الفکران جامعه به اندیشه های مدرن و پست مدرن باعث شده است که جدید بودن یا همان مدرنیسم سنگ محک هر فکر و عقیده در جامعه شود و به جای آنکه عمیق و صحیح بودن یک اندیشه مورد نظر قرار گیرد صرفا مُد و نو بودن آن مد نظر قرار می گیردو به هر چیز که رنگی از تریدیشن(سنت) در خود دارد انگاره ی غلط و نادرست بودن وارد آید حتی اگر از مبانی قوی فکری و عمق لازم بر خوردار باشد .
یکی از اندیشه های مدرنی که توسط قشر منورالفکر جامعه تایید و ترویج می شود مُحِق بودن انسان مدرن در برابر مُکَلَّف بودن انسان است که از عقاید مبنایی لیبرال هاست که بحث حق و تکیف نیز نامیده می شود. این عده در این مورد تحت تاثیر اندیشه ی مدرن , اعتقاد دارند که انسان موجودی است که بیشتر دارای حق است و کمتر دارای تکلیف و یا به اصطلاح محق است نه مکلف. این افراد این عقیده ی لیبرالی را دست آویزی برای نقد سیستم حقوقی اسلام یعنی نظام فقاهتی قرار می دهد و می گویند که فقه بر خلاف طبیعت انسان که حق محور است تکلیف محور است برای مثال یکی از منور الفکران در این باره می گوید: " اصلاً بنا بر تعريف فقها، موضوع علم فقه فعل مكلف است. يعني در فقه انسان را به منزلة موجودي مكلف در نظر ميگيرند و سپس احكام مربوط به اين انسان مكلف را بيان ميكنند. هيچگاه نگفتهاند كه علم فقه علم انسان محق است. در حالي كه امروزه، علمي تحت عنوان علم حقوق داريم كه در دانشگاهها تدريس ميشود." و به همین دلیل این نظامِ باید و نباید محور مناسب برای اجرا در جوامع مدرن نمی باشد .
اما در توضیحی در این مورد باید گفت که حق و تکلیف با یکدیگر ملازمه دارند. یعنی هر جا حق باشد به تبع آن تکلیف نیز به وجود می آید و هر جا تکلیف باشد حق نیز به وجود می آید پس بنابراین نمی توان انسان را موجودی محق یا مکلف دانست, چون در مقابل هر حق, تکلیفی و در مقابل هر تکلیف, حقی بر عهده ی انسان دیگری یا جامعه ی انسانی قرار دارد برای مثال این که شما به عنوان فرزند خانواده حق دارید از لحاظ مالی توسط خانواده تامین شوید در مقابل این امر بر خانواده ی شما یک تکلیف است و در مقابل پدر و مادر حق دارند مورداحترام واقع شوند و این بر فرزندان تکلیف است.
با توجه به توضیحات داده شده در مورد فقه و تفاوت آن با حقوق نیز مشخص شد که اصلاً نمی توان در یک علم فقط جانب حق و یا تکلیف را گرفت چون در نهایت این دو به یکدیگر ختم می شوند پس جز در موارد معدود تفاوتی بین فقه و حقوق باقی نمی ماند (این تفاوت نیز در اموری مانند عبادات خلاصه می شود) و هر دو علم به بررسی نظام حق و تکلیف در جامعه می پردازند .اما نکته ی جالبی که در این میان وجود دارد این است که حتی اگر ما به ملازمه ی بین حق و تکلیف نیز اعتقاد نداشته باشیم و این دو را جدا از هم بدانیم باز هم این فقه و حقوق اسلامی است که جانب حق را گرفته است و نه دیدگاه حقوقی لیبرال . معروف است که می گویند تُعرف الاشیاءُ باضدادِها ( هر چیزی با ضد خود شناخته می شود) یعنی وقتی شما می خواهید دو چیز متفاوت را بشناسید شناخت یکی از آنها باعث مشخص شدن دیگری می شود برای مثال اگر شما بخواهید حقوق را بشناسید به خاطر وسعت عرصه ی حق تکالیف را شناسایی می کنید و هر چه جزء آنها نباشد خود به خود جزء ی از حقوق است . به این ترتیب حقوق اسلامی با اعلام کردن تکالیف آنها را محصور کرده و هر چیز به غیر از تکالیف را حق انسان می داند اما در سیستم حقوق غربی (البته با فرض جدایی حق از تکلیف که حتی در این سیستم حقوقی نیز قابل اعمال نیست) این حقوق هستند که محصور شده اند و دامنه ی آنها مشخص است.